سلام
... خوبید دوستای عزیز و مهربونمون ... امیدوارم همیشه حالتون خوب و بهاری باشید ... سال ۸۴ هم تموم شد و تنها چیزی که ازش موند فقط خاطره هاشه که امیدوارم واسه همه خاطره های شیرین و خوبشون بیشتر از خاطره های بدش باشه ... خوب سال جدیدی هم شروع شد و یه ماه هم ازش گذشت ... زندگی و لحظه ها همینه دیگه نمیشه کاریش کرد ... فقط امیدوارم همه از وقتشون به خوبی استفاده کنن ... و قدر اونو بدونن ... دیگه پرحرفی نکنم
... برم سر اصل مطلب یعنی گزارش فروردین ...
لینا ( خودم ) : راستش این ماه به نظرم خیلی دیر گذشت ... اتفاقای زیادی افتاد ... دو هفته اولش که تعطیل بودم همش بیرون بودم یا هم خونه و بیکار ... یه روز با بابام و مامانم و سحر رفتیم صحرا قرار بود بریم اونجا که یه خورده ماشین بدن دست سحر ... وقتی سحر دید که میخوان جدی جدی بدنش که رانندگی کنه میگفت بابا آخه من شوخی میکردم نمیخوام برونم ... خلاصه سحر اومد نشست و شروع کرد روندن منم پشت سرش نشسته بودم میگفتم بابا سریعتر ... اون میگفت رو ۴۰ دارم میرم میترسم احساس میکنم خیلی سریعه گفتم دیوونه کجا سریعه من داره خوابم میگیره
... خلاصه یه ۱۰ دقیقه ای شد آخراش دیگه خود سحر واسه بابام گفت دیگه بسه خسته شدم ... اومدیم پیاده شدیم ... اصلا قرار نبود که ماشینو بدن دست من ... من رفته بودم از تو ماشین لیوانای پلاستیکی بیارم آبمیوه بخوریم که خیلی باد میوومد من هنوز لیوانا رو زمین نذاشته بودم که باد اومد بسته لیوانا رو برد منم دنبالش
... هر چی میدویدم بهش نمیرسیدم ... من سرعتمو زیادتر میکردم اونم سریعتر میرفت
... صدای خنده های سحر هم همه جارو ورداشته بود منم از خنده های سحر خنده ام میگرفت آخرشم بهش نرسیدم برگشتم که سحر اینا رو ببینم دیدم اوووووووووووه چقدر دور شدم از اونا و خودم خبر ندارم بابام هم که دید من دیگه ایستادم فهمید که دیگه نمیتونم برسم به بسته لیوانا اومد ماشینو روشن کرد با ماشین از جلوش دراومد و اونو گرفت بعد بهم گفت که میای رانندگی کنی ... منم از خدام بود که اینو بهم بگه
نفس نفس میزدم از خستگی یادم رفت که خستمه دویدم رفتم نشستم تو ماشین ... اولش بابام بهم گفت که همینجوری گاز بدم بدون اینکه ماشین حرکت کنه منم اومدم گازی دادم بابام گفت اینجوری میخوای بری ؟؟ این که بالای ۶۰ میره اینجوری
... خلاصه شروع کردم رانندگی ... سرعت میرفتم ( خودم احساس نمیکردم بابام همینجور میگفت کمش کن ) ... رفتیم پیش سحر اینا سحرو هم سوار کردم که رانندگیمو ببینه ... بهم میگفت وای چه وحشتناک میری ... منم عشق خودمو میکردم هرلحظه بابام میگفت کم کن یواشتر ... دیگه خیلی رفته بودم تو حس (آخه عشقم رانندگی باسرعته الانم واسه اولین بار دوست داشتم خودم امتحان کنم ببینم چه حالی میده
) خواستم یه جایی بپیچم خودمم کامل با فرمون میپچیدم
... بابام گفت چه خبرته ؟؟ از خنده مرده بودیم من و سحر ... خلاصه دیگه بهم گفتن بسه دیگه رفتیم پیاده شدیم سحر به مامانم میگه این لینا چه بد میره خیلی وحشتناک میره ... بابام بهش گفت هیچی نگو خودمم بیشتر از تو ترسیدم گفتم حالا این دختره کار میده دستمون ... منم مرده بودم خنده
... آخرش بابام گفت سحر خوب میرفت ولی یه خورده میترسید ولی لینا نمیترسه ... گفت تو رانندگی هر کی بیشتر بترسه بیشتر مواظبه واسه همین بهتره یه خورده ترسید ( نه مثل من که عشقی رانندگی میکردم )
... خلاصه اینم از دو هفته تعطیلی بود ...
اولین روزی که بعد از تعطیلی رفتیم مدرسه زنگ اول فیزیک داشتیم .. از همون اول صبح من و لیلا و هدیه اینا اینقدر حرف میزدیم و میخندیدیم که دبیرمون اومد گفت بیاید جلو بشینید میخوایم یه خورده حرف بزنیم از تعطیلی واسم تعریف کنید و اینا ... ما هم اومدیم جلو ... به هرکی از بچه ها میگفت تعریف کنه اون میگفت نه از یکی دیگه شروع کنید .. آخرش از من که پیش دیوار بودم شروع کرد .. گفت از تجربه های مهمی که تو این دو هفته تعطیلی بهش رسیدی بگو مثلا تجربه فیزیکی جالب یا هر چیز دیگه ... گفتم آقا چیز خاصی نبود آخه جایی نرفتم اینجا موندم بیشتر خونه بودم بعضی وقتا هم بیرون میرفتیم گفت درس چی چیزی خوندی گفتم راستشو بگم
گفت آره منم از خنده مرده بودم گفتم راستشو بخواید هیچی .. هیچ کتابیو باز نکردم .. دبیره تعجب کرد
... گفت خوب حالا یه نتیجه ای یا تجربه ای که بهش رسیدی بگو ... منم با خنده گفتم نتیجه ای که بهش رسیدم این بود که تعطیلات واقعا چیز مفید و لازمیه همه بچه ها زدن زیر خنده ![]()
.. آقا دید حرف زدن با من فایده ای نداره به بغل دستیم لیلا گفت تو بگو ... لیلا گفت رفتم ایران چیز خاصی هم نبود که بگم آخه همیشه میرم ایران چیز جدیدی نبود یه خورده هم از وضع رانندگی تو ایران گفت و اینا که خیلی بی نظمه ... رسید به هدیه ... هدیه گفت هیچی بیشتر میرفتم لب دریا ( خونشون تقریبا نزدیکیای دریاست ) ولی خوب چیز خاصی ندیدم
... اینجا من دیگه نتونستم خودمو بگیرم بلندبلند زدم زیر خنده
... به هدیه میگم چه پر رویی چی میخوای ببینی که میگی چیزخاصی ندیدم ... هدیه هم یه خورده فحشم داد
... خلاصه رسید به سمیه ... سمیه گفتش دیشب تو ماشین بودیم رعد و برق بود دختر خواهرم ازم پرسید چرا آسمون اینجوری میشه روشن میشه یه دفعه .. میگه من بهش گفتم چیه ؟ مگه بده آسمون داره عکسمونو میگیره
( اینم مثلا تجربه فیزیکی بود ) خلاصه آقا داشت دیوونه میشد با این حرفامون ...
اون یکشنبه هم که تعطیل بود با بچه های کلاسمون طبق معمول نقشه کشیدیم که شنبه رو هم نریم مدرسه .. روز پنجشنبه زنگ آخر بود که ناظم اومد گفت هیچکی حق نداره غایب بشه و غیر موجه هست و اینا .. ما هم یه خورده ضدحال خوردیم
که یهو فکر کردیم باشه شنبه میریم به جاش دوشنبه نمیریم
.. همین کارو هم کردیم شنبه رفتیم ناظم و مدیر اینا دلشون خوش شده بود که تونستن مارو بترسونن ... بچه های حرف گوش کنی شدیم ... که دوشنبه نرفتیم همه رو ضایع کردیم![]()
سه شنبه هم دبیر تاریخمون یه دعوایی با من کرد ![]()
... یه خورده کار داشت قرار بود نیاد کلاسمون که از بس سروصدامون کل مدرسه رو گرفته بود مجبورش کردن که بیاد کلاسمون ... من هم هنوز تو حس اذیت بودم ... داشتم باهدیه شیرین رو مسخره میکردیم که جلومون بود آخه موهاشو تازه رنگ کرده بود شب قبلش عروسی بود هی موهاشو از زیر مقنعه میبرد بالا منم میمردم از خنده رو اداهاش
... که یدفعه شنیدم دبیره داره بهم میگه این چه وضعشه همش میخندی مثل اینکه دارم حرف میزنما ... گفتم ببخشید .. دیدم هنوز داره دعوا میکنه باز گفتم باشه ببخشید .. دیدم نه بابا این هنوز داره واسه خودش دعوا میکنه پریدم وسط حرفش این بار منم با دعوا خووووووب ببخشید
( یعنی منظورم بسه ساکت شو یا به زبون پر رویی خفه شو
).. خلاصه عقده شو سر من خالی کرد ... حالا منم خندم گرفته بود میخواستم خودمو بگیرم هدیه که پیشمه صدای خنده هاش میومد که داشت خیلی فشار میوورد به خودش که صداهاش بلند درنیاد .. منم با دستم یکی زدمش بهش گفتم خفه شو منم خندم میگیره میخوام خودمو ناراحت نشون بدم اونم بیشتر خندش میگرفت
..لیلا هم از اونور همینجور داشت کاریکاتور آقا رو میکشید
... بعد آخر زنگ درس که تموم شد دبیره اومد ازم معذرت خواهی و اینا کرد نشست گفت زندگی اینه دیگه یه روزش شیرینو یه روزش تلخ و این چیزا دید منم هیچی نگفتم بهم گفت قهر کردی ؟ .. من فقط لبخند زدم
.. باز دوباره پر رو شدم شروع کردم خنده هایی که داخل خودم نگه داشته بودمو همش خالی کردم ( به قول لیلا خدا داده رو
) ...
وای چقدر حرف زدم ... فکر کنم باید خدارو شکر کنید که فقط دو ماه از مدرسه مونده ... اگه نه فکر کنم هر ماه دیگه گزارش قسمت من ( لینا ) انشا میشد
..
سحر : امتحانای میان ترمش بود ... حالا خوبه که فعلا فقط سه درس ریاضی و انگلیسی و معارف اسلامی داره یه جوری میگه امتحانای میان ترممه که هرکی بشنوه میگه این حتما سال آخر دانشگاهه
... تعطیلای نوروز یه روز رفتم باهاش دانشگاه ببینم چه جوریه ... با ۳تا دختر ایرانی دوسته ... صبح قبل از اینکه برن کلاس دارن به هم میگن بریم امروز یا نه .. یکی میگه حال ندارم .. من اینجوری شدم
سحر ؟؟ تو نمیری کلاس ... سحر اینجوری
بچه ها بریم امروز خوش میگذره .. لینا هم اومده یه خورده استادمونو ببینه .. بعدش رفتیم ... خلاصه این سحر ما هم که اینجوریا بوده ما خبر نداشتیم ... سحر هم امتحان توفل رو قبول شد .. داشت دیوونه میشد باورش نمیشد که قبول شده ... ولی هر کار کردم شیرینی بهم نداد ![]()
شهناز : از بچه های دانشگاهشون فقط شهناز توفل قبول شد ... یه کلاسو دیگه لازم نیست بخونه پرید یه کلاس بالاتر
... دمش گرم
... این روزا هم زیاد خبری ازش نداریم فکر کنم حسابی رفته تو درس و این چیزا که یه زنگی هم نمیزنه ...
شینا : چهلمش بود ... آخه اون ماه مرده بود (دور از جونم)
... شینا هم این روزا دیگه نمیره دانشگاه همیشه که زنگ میزنه میگه شنبه امتحان دارم دیگه تموم ... از دو سه هفته هست که میگه شنبه امتحان دارم ... نمیدونم این شنبه کی میاد
راستی دیگه نمیتونم زیاد مثل اول به وبلاگاتون سر بزنم آخه دیگه درسام زیاد شده یه ماه دیگه هم امتحانای ترمه
... راستی ممنونم از همه شماهایی که بهمون لطف میکنید .. سر میزنید .. با نظرای نازتون خوشحالمون میکنید
... واسه همه آرزوی موفقیت دارم
بازم معذرت خواهی میکن که دیگه زیاد نمیتونم به وبلاگاتون سر بزنم