تبليغاتX
<-Blog Title->
 

اضغط لتكبيـر الصورة

سلام دوستان عزیزمون .... عیدتون مبارک باشه .... سال خوب و خوشی رو واسه همتون آرزو میکنیم ... عید چطور بود ؟ ... حتما خوش گذشت واسه همه لحظه تحویل سال ... چهارشنبه سوری چطور بود ... ترقه شدید ؟؟  

خوب به هر حال اسفند هم تموم شد و فروردین و سال جدید شروع شد ... امیدوارم سال خوبی باشه و همه به آرزوها و خواسته هاشون برسن ...

بین ما بچه های وبلاگمون فقط من ( لینا ) تعطیلی نوروز دارم ... آخه میدونید که اونا سحر که خود دانشگاه قطر میره ... شهنازم دانشگاهی کانادایی ... شینا هم آمریکایی .... فقط من این وسط مدرسه هستم که مدرسه ایرانی میرم .... واسه همین فقط من تعطیلم ... اینا هم گیر دادن به من که چون تعطیلم من باید گزارش اسفندو بنویسم ...

خودم : این ماه همش امتحان داشتیم ... تقریبا هر روز ... ما هم که از رو نمیریم .... هر روز تقلبی ... دیگه حسابی حرفه ای شدیم ... درسته که بده ... ولی خوب ... راستی یه ضد حالی خوردم ... باید با شهناز دعوا کنم ... اون ماه اون دندونش درد میکرد صورتش باد کرده بود ... این ماه منتقل شد به من ... خلاصه هر کی منو میدید غش میکرد از خنده ... خلاصه شینا و سحر مواظب باشن که واگیر داره ...

شینا : شینا هم مثل همیشه مرد ( خدا رحمتش کنه ) ... روح شینا هر روز صبح پا میشه میره دانشگاه از اونجا اونلاین میشه  ... عصرهم که میره خونه دیگه خبری ازش نمیشه تا روز بعد صبح ... فقط این چند روزه همینجور زنگ میزد گیر میداد لینا آپ کن ... تا دیشب گفت لینا اگه فردا برم ببینم آپ نیس باهات قهر میکنم  ... خلاصه مرسی شینا جون به خاطر اینکه غصه وبلاگو میخوری ... ممنون از آپهات ...

شهناز : شهناز عقد کرد  ... حسابی همه رو سر کار گذاشت شهناز با یکی از بچه ها ... دختره کاملا جدی میگفت که شهناز میخواد عقد کنه به کسی نگید .... همه هم تعجب کرده بودن و ازش دلخور بودن که چرا به کسی خبر نداده  ... خبر به همه رسید .... همه فکر میکردن جدی هست ... خیلی از بچه ها باهاش قهر کرده بودن ... گفته بودن پنجشنبه عقدشه ...  تا بعد از یه هفته سر کاری ... شهناز یه بار زنگ زد به سحر ... سحر خیلی بد باش حرف میزد ... ازش دلخور بود ... بعد آخرش سحر گفت که حالا دیگه میخوای عقد کنیو خبر نمیدی ... شهناز زد زیر خنده ... گفت بابا سرکاریه .... خلاصه بعد سحر هم همینجور به بچه ها خبر میداد که سر کاری بوده ... بچه ها هم باورشون نمیشد باز ...

سحر : قیافش شده کتاب ... دختره درست حسابی قاطی کرده ... عصر میاد خونه ناهار که نیمخوره ... یا میاد نت یا هم میخابه .... شب پا میشه ۳ ۴ ساعت بیشتر درس میخونه  ... بعد میخابه ... فکر کنم کتاب میخوره .... آخه نه ناهار درست حسابی میخوره نه شام .... فکر کنم فقط کتاب میخوره

+ نوشته شده در  Tue 21 Mar 2006ساعت 11:52 PM  توسط سحر شهناز شينا لينا  |