به من گفتي خداحافظ و بر قنديل مژگانت
بلور اشک جاري بود
غم تلخي ميان قصه هايت با تمام بي قراري بود
چرا با من خداحافظ
تو که گلبوته هاي شهر شادم را
زباران نگاهت بارور کردي
تو که جام خيالم را
هر شب؛از شراب عشق تر کردي
تو که افسانه با عشق بودن را
برايم از کتاب زندگي خواندي
تو که بذر محبت را
به دشت سينه مشتاقم افشاندي
چرا با من خداحافظ
تو مهمان عزيز لحظه هاي شاد من هستي
تو همچون قصه ي شيرين عهد کودکي در ياد من هستي
خداحافظ کلامي تلخ و غمگين است
غم رفتن غمي بسيار سنگين است
خداحافظ نه
تو درياي من هستي
و من چون ماهي ام
دور از تو مي ميرم
اگر رفتي سراغت راهمه جا از خداي عشق ميگيرم
....مرو اي بهترين حرف و کلام مهرباني ها
بيا دو خط موازي نباشيم؛بيا دلتنگي هايمان را با کوچ پرستوها
به دورترين نقطه ي زمين پرواز دهيم؛بيا براي دستهاي هم ترانه
بسراييم و دفترمان را پر از آواز قناري کنيم
بيا براي هم بمانيم که گاهي دنيا مجالي براي مهرباني کردن نمي دهد
يارب يارب
دل پاک و جان اگاهم ده
اه شب وگريه سحرگاهم ده
در راه خوداول ز خودم بيخود کن
بيخود که شدم زخود به خود راهم ده
الهي
الهي يکتايي بي همتايي قيوم و توانايي
بر همه چيز بينايي
در همه حال دانايي
از غيب مصفايي
از شرک جدائي
اصل هر دوائي
داروي دل هايي
به تو رسد ملك خداوندي
خداوندا خداوندا
قسم به اخترانت
به حق وحرمت پيغمبرانت
به راز غنچه شکفته در باغ
به درد لاله ي بنشسته با داغ
به پاکي زلال چشمه ساران
به عمر کوته يه قطره باران
خداوندا خداوندا
قسم بر پاکبازان
بلند آوازگان و سرفرازان
مرا مرا
مرا زين خودپرستي ها رها کن
چنان انديشه اي به من عطا کن که تقديري را که از ان ناگريزيم
توانم جبر ومقصدش را پزيرم
ويا نرمي چنان پي گير گشتم که
تا تقدير را تغيير بخشم
توانايي ده اي بانوي تقدير
توانايي ده اي بانوي تقدير
که بشناسم زهم تقدير وتدبير
الهي
الهي نام تو مارا جواز
مهر تو مارا جواز
شناخت تو مارا امان
لطف تو ما را عيان
الهي
الهي حنيفان را پناهي
قاصدان را بر سر راهي مؤ منان را گواهي
" چو عزيز است انکس که توخواهي "