تبليغاتX
<-Blog Title->

                                                                 بنام خدا
 
مي دونست عاشق بستني ام... مي دونست هر بار که
 بريم کافي شاپ فقط بستني سفارش مي دم با يه عالمه گيلاس قرمز روش
مي دونست از طعم تلخ قهوه متنفرم
 مي دونست عاشق روزهاي روشن ام و محيطهاي شاد
دعوتم کرد به کافي شاپي که تاريک بود
 ديوارهاي قهوه اي داشت و چراغهاي کم نور
 مي خواست بهم چيزي بگه
هر وقت کسي روبروت نشست و بهت گفت: «مي خوام باهات صحبت کنم
 بايد بدوني حرف تلخي قراره بشنوي
آهنگ زمزمه مي کرد: «قصه من و غم تو... قصه گل و تگرگه
 «...ترس بي تو زنده بودن ترس لحظه هاي مرگه...»
هيچ نپرسيد که چي مي خوام... خودش مي دونست
خوب مي دونست که عاشق شيريني بستني و خامه و ژله ام
اما قهوه تلخ سفارش داده بود... برامون قهوه آوردن
 توي فنجونهاي کوچيک و تيره... سه تا فنجون قهوه
آهنگ مي خوند‌
 «‌اي براي با تو بودن... بايد از بودن گذشتن...»
مي خواست منو به دوستي معرفي کنه
دوستي که قرار بود براي هميشه دوستش باشه
فضا روشن نبود... دود سيگار همه جا رو پر کرده بود
يا چشمهاي من از اول پر از اشک بود
. نمي دونم... اما چشمهام درست نمي ديد
انگار که پشت پرده مه نشسته باشي
آهنگ ادامه مي داد
«سر به بيداري گرفته... ذهن خواب آلوده من... »
اشک چشمام از دود سيگار بود يا از حضور
نفر سومي که سنگيني سايه و حضورش شونه هام رو مي آزرد
غريبه بود... غريبه بود براي من نه براي اون
 غريبه اي که بين دو آشناي دير جا گرفته بود و من نمي دونستم از کي
قهوه تلخ رو سر مي کشيدم و به دست آفتاب سوخته اي نگاه مي کردم که دست سفيد
و تازه اي رو توي خودش جا داده بود... قرار بود باز هم بشنوم
آهنگ مي خوند
«کاش مي شد دوباره باغچه پر گلهاي تو باشه... غنچه سفيد ياس با نوازش تو واشه...»
قهوه تلخ بود و گس... فضا تاريک بود و مه آلود
 صورتم داغ بود و چشمهام خسته... قهوه توي فنجون فروتر مي رفت و
 هر چه سطحش پايين مي رفت طالع سياه برام روشن تر مي شد
 ته اولين و آخرين فنجون تلخ و گس قهوه طالعم نوشته شده بود و براي اولين بار
 من طالع کسي رو ته فنجون قهوه ديدم
آهنگ داد مي زد
‌کاش مي شد اما نمي شه... نمي شه بياي دوباره... نمي شه دستات تو گلدون
 گلهاي قرمز بکاره... کاش مي شد اما نميشه اين مرام روزگاره
«.. رفتنت هميشگي بود ديگه برگشتن نداره...»
 

 

تنهايم بار ديگر بر چشمان من بنگر و به روي مهرباني لبخند بزن
تا براي هميشه با هم باشيم
چرخ زندگي به حرکت در آمده وما در اين مکان آشناي يکديگريم
پس بيا هميشه با هم باشيم و هرگز اين با هم بودن را به ياد سياه فراموشي نسپريم

 

 

 

شب سردي است؛ و من افسرده
راه دوري است؛ و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
 
مي کنم؛ تنها؛ از جاده عبور
دور مي ماندند زمن آدم ها
سا يه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها

فکر تاريکي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهاني

نيست رنگي  که بگويد با من
اندکي صبر؛ سحر نزديک است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
! واي ؛ اين شب چقدر تاريک است

خنده اي کو که به دل انگيزم؟
قطره اي کو که به دريا ريزم؟
صخره اي کو که بدان آويزم؟

مثل اين است که شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من؛ ليک؛ غمي غمناک است


 

+ نوشته شده در  Sun 11 Dec 2005ساعت 11:28 AM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

سلام دووووووستان

خواستيم تولد لينا جوووووون رو بهش تبريك بكيم  بعدهم با هم كيكشو بخوريم

لينا جووون انشاالله ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سال به اين سالها

دووووووووووووست داررررررررررريم ... هميشه به فكر شكمت كه هستي به فكر شكم ما هم باش

يادت نره همه كيك ميخوان تنها نخوريش بجه ها تا لينا كيك نداده ولش نكنيد

بازم تبريك ميكيم كيكه هم يادت باشه

+ نوشته شده در  Mon 5 Dec 2005ساعت 8:28 PM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

سلام حال شما خوب ماه آبان هم تموم شد ولي خداييش خيلي زود كذشت تازه اولش بود كه ميبينيم تموم شده حالا بايد كزارش آبانو بنويسيم قبل از اينكه بنويسيم ميخوام از همه دوستاني كه بهمون سر مى زنن ونظر مى دن تشكر كنيم خوب حالا بريم سر اصل مطلب يعني كزارشمون اين دومين كزارشيه كه مينويسيم يه كزارشي از ماه مهر داشتيم شايد بعضيا از اين جور كزارشا خوششون نياد ولي به نظر خودمون بد نيست كه شما يه خورده با ما و زندكي و كارامون آشنا شيد حالا شما هم اكه نظري راجع به كزارشا داشتيد بديد خوب اينم كزارش آبان:

 

سحر: سحر همون جور كه ميدونيد دانشكاه اينجا (قطر) ميره و اكثر روزا از صبح تا مغرب دانشكاست اين روزا كمتر بيداش ميشد به خاطر امتحاناي ميان ترم كه داشت كاشكي ميدونستيد جكار ميكنه تو دانشكاه همش ميره نت از اونجا هر جور كه شده مسنجر رو بيدا ميكنه شيطون بلاست فقط خوبه يكي بره به مسؤلاي دانشكاه بكه كه اخراجش كنن.

 

شهناز: بيجاره شهناز همش كار ميكنه آشبزى ميكنه...بجه بزرك ميكنه...خوش به حال شوهر آينده ش....خواستكارا كه به قول خودش از حالا رديف شدن ولى همه رو رد كرده ( از قول خودش بودا ما هيج مسوليتي رو اين حرفش نداريم ) ولى مشكوك ميزنه اين دختره.

 

شينا: اين شينا اين ماهه كلي سرش شلوغ بود فكر كنم از صبح تا شب بازارو اين ور و اونور بود اخه ميدونيد جه خبره عقد خواهرش بود حالا يه هفته ديكه هم عروسيشه مبارك باشه جاي همتون كيكو ميخوريم خدا خيرش بده جهارشنبه كه عروسيشه همه دوستارو ميبينيم اونجا حالا حدودا دو ماه يا بشتر همديكه رو نديديم دوستاي مدرسه رو ميكم اينم از شينا.

 

لينا: آخ با مدرسه كرفتاره اكه بدونيد جه بلائي سرش اومد از بس ميره خونه همسايه ديكه درس نميخونه (منظور بس كه همش اونلاينه) واسه ماه آبان مدرسه يه كارنامه اي بشون دادن زبان فارسي شده 9 و نيم بيجاره حالا ديكه تا ميشينه باي نت دعواش ميكنن ولي اين تا هيشكي خونه نباشه سرو كله اش بيدا ميشه انكار اكه يه روز اونلاين نشه ميميره ولي خودش ميكه خيلي با حاله كه دوشنبه تعطيل... يكشنبه همه بجه ها ميرن خونه يكى از دوستاشون.. جهارشنبه عروسي.. بنجشنبه اردو از طرف مدرسه وااااااي اذيت كردن خوب اينم از اين.

 

راستي اكه اين روزا زياد به وبلاكاتون سر نميزنيم ببخشيد همون جور كه ديديد يه جورايي مشغوليم ولي شما دوستاي خوب خودمون وبلاكمون تنها نزاريد خوب تا كزارش بعدي خدانكهدار

 

 

+ نوشته شده در  Tue 29 Nov 2005ساعت 5:24 PM  توسط سحر شهناز شينا لينا  |