تبليغاتX
<-Blog Title->
 

                                                  بنام آنکه پروانه حيران اوست


هميشه اين گونه بوده است
کسي را که خيلي دوست داري؛زود از دست مي دهي
پيش از آنکه خوب نگاهش کني؛مثل پرنده ي زيبا بال مي گيرد و دور مي شود
فکر مي کردي مي تواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد و
خورشيد از پشت کوه ها سرک مي کشد؛در کنارش باشي
هنوز بعضي از حرف هايت را به او نگفته بودي؛
هنوز همه ي لبخندهاي خود رابه او نشان نداده بودي
هميشه اين گونه بوده است
کسي که از ديدنش سير نشده اي؛زود از دنياي تو مي رود
وقتي به خودت مي آيي که حتي ردي از او در خيابان نيست
فکر مي کردي مي تواني با او به همه ي باغ ها سر بزني و
خرده هاي نان را به مرغابي هاي تنها بدهي
هنوز روزهاي زيادي را بايد با او به تماشاي موج ها مي رفتي
هنوز ساعت هاي صميمانه اي بايد با او اشک مي ريختي
هميشه اين گونه است
وقتي دورو برت پراست از نيلوفرهاي پرپر؛خواب هاي بي رؤيا و آيينه هاي بي قاب؛
وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري؛ناباورانه او را در کنارت نمي يابي
فکر مي کردي دست در دست او خنده کنان به آن سوي نرده هاي آسمان
خاهي رفت ودامنت را از بوسه و نور پر خاهي کرد
هنوز پيراهن خوشبختي را کاملن بر تن نکرده بودي؛
هنور ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخانده بودي
هميشه اي گونه بوده است
او که مي رود؛او که براي هميشه مي رود؛
آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را فراموش ميکني
از عقربه هاي ساعت مي گريزي و هيچ فرشته اي به خابت نمي آيد
احساس ميکني به دره اي تهي از باران و درخت سقوط کرده اي
احساس ميکني کلمات لال شده اند؛پلها فرو ريخته اند؛
دست ها يخ کرده اند و پروانه ها سوخته اند
راستي ؛اگر هنوزاو نرفته است
اگر هنوز باد همه ي شمع هايت را خاموش نکرده است
اگر هنوز مي تواني برايش يک استکان چاي بريزي و غزلي از حافظ بخاني
قدر تک تک نفس هايش را بدان و به فرشته اي که مي خاهد او را از زمين به آسمان ببرد
بگو:تو را به صداي گنجشک ها و بوي خوش آرزوها سوگند مي دهم
                  "او را از من نگير"


فراموشت نمي کنم اي که در کوچه ي نقر ه اي تنهايي؛آرام باريدي
........و مرا خيس عطر باران کردي و رفتي

 

 


                      چشمان تو اي خوب من!زيباترين است
                                                      قلب تو کوچک نيست؛دريايي ترين است
                      عشق تو در شب هاي سرد و ساکت من
                                                          زيباترين قصه ست؛رؤيايي ترين است


 

+ نوشته شده در  Fri 21 Oct 2005ساعت 4:15 AM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

 

چه مي شد گر كه من با او تمام غصه هاي خويش مي گفتم
چه مي شد با كلامم من
غبار غم ز چهره ماهرويش پاك مي كردم
و مي گفتم كه او را دوست مي دارم
و او هم در جوابم جمله((من هم))
به من مي گفت.

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

چه مي شد گر كه او هم قصه هاي غصه هايش را به من مي گفت
وبا گريه
تمام ماتم خود را
به روي شانه ام مي ريخت
و من با دست خود ،آرام
كه سان قايقي بر روي اقيانوس گيسويش شناور بود
او را ناز مي كردم
و همچون نوشدارويي
شفا بخش تمام دردهاي كهنه اش بودم.


Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

وليكن، نه
كه او شعر مرا هرگز نخواهد خواند
ويادي از من و شعرم نخواهد كرد
اما كاش مي خواندش
و در كنجي ز قلبش
تا ابد آن را ز بر مي داشت كه تا شايد
اگر روزي
ز ذهنش خاطرم بگذشت
به زير لب چنين نجوا كند
با خود چنين گويد:
(( چه مي شد گر كه من با او تمام غصه هاي خويش مي گفتم
چه مي شد با كلامم من
غبار غم ز چهره ماهرويش پاك مي كردم
و مي گفتم كه او را دوست مي دارم
و او هم در جوابم جمله((من هم))
به من مي گفت........Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

LoVeLY GiRLS


 
+ نوشته شده در  Tue 18 Oct 2005ساعت 10:24 PM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

به نام جنون عشق
 
 
حقیقت دارد که تو می‌توانی با دست‌های من
     سه تار قلم مو را بنوازی و نُت‌های رنگ پریده را  فیروزه‌ای کنی
    ( باید بسیار زیسته باشی که این همه از آسمان آکنده‌ای)

    حقیقت دارد که من می توانم با شعر های تو
    با باران مشاعره کنم .. و بند نیایم
    ( باید بسیار گریسته باشم که این همه در واژه های تو غوطه‌ورم‌)

   تا من بنفشه ها را  میان شب های زمستان قسمت کنم ،
   تو یک خوشه انگور به صدایت  تعارف کن
   خطی از شعرهایت را که بخوانی ،سال ، تحویل می شود
   (حقیقت دارد که در حضور تو بودن .. همیشه از نبودن زیبا تر است
 
 


دوستداران همه شما
 
خواهران کوچولوتون
 
LoVeLY GiRLS



 

 

+ نوشته شده در  Tue 18 Oct 2005ساعت 10:16 PM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

دل من دير زمانی ست که می پندارد:

 " دوستی " نيز گلی ست،

  مثل نيلوفر و  ناز

 ساقه ترد ظريفی دارد.

بيگمان سنگدل است آنکه روا ميدارد

جان اين ساقه نازک را

 ـ دانسته ـ

 بيازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست،

از نخستین دیدار

هر سخن ، هر رفتار،

دانه هائی ست که می افشانیم.

برگ و باری ست که می رویانیم

آ ب و خورشید و نسیمش " مهر " است.

گر بدانگونه که بایست به بار آید،

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید.

آنچنان یبا تو در آمیزد این روح لطیف،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس.

بی نیازت سازد، از همه چیز و همه کس.

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست.

در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز ،

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت.

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد.

دوست می باید داشت!

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دلهامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسرائیم به آواز بلند:

_ شادی روی تو !

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

عطر افشان

گلباران باد.

 

 


 

 

ازکتاب " آدم و حوا " اثر " مارک تواین"

 

"فرشته های خشمگین با شمشیرای آتشینشون ما رو از اون باغ بیرون کردن! مگه ما چه کاری کرده بودیم؟ ما که قصد بدی نداشتیم. نادون بودیم و همون کاری رو کردیم که هر کودکی ممکنه بکنه. نمی تونستیم بفهمیم سرپیچی از فرمان اشتباهه، واسه این که کلمه ها برامون عجیب بودن و نمی تونستیم معنیشون رو بفهمیم. نمی تونستیم خوبی رو از بدی تشخیص بدیم. چه طوری بدون داشتن قوه تشخیص خوب و بد، این کار ممکن بود؟ ای کاش اول به ما این قدرت داده می شد! اینطوری عادلانه تر بود و اگه نافرمانی می کردیم سزاوار سرزنش بودیم. اما به ما که بچه های نادونی بودیم کلماتی رو گفتند که نمی فهمیدیم و ما رو به خاطر اینکه طبق اونچه گفته بودن عمل نکردیم مجازات کردند. چطوری میشه اینو توجیه کرد؟ اون موقع ما حتی به اندازه این بچه چهارساله هم نمی دونستیم. اگه الان بهش بگم : اگر بر این تکه نان دست یازی عذابی الیم بر تو مقدر می داریم، آنچنان بپاید که تا زوال جسمت نیز سر نیاید. و اون نون رو برداره و به من لبخند بزنه، بدون اینکه قصد بدی داشته باشه، فقط به خاطر نفهمیدن اون کلمات عجیب، باید از سادگیش استفاده کنم و با دست مادرانه ای که بهش اعتماد کرده به زمین بزنمش؟ قضاوت رو به عهده کسائی می ذارم که می دونن عشق مادرانه یعنی چی!

آدم می گه به خاطر مشکلاتی که داشتم  عقلم رو از دست دادم و دارم کفر می گم. من همینم که هستم. خودم که خودمو نیافریدم."

 

 

 


 

 

وقتی طلوع کردی من آن بالا بودم. پشت شیشه. محو تو. آخ که گاهی پائین چه قدر بهتر از بالاست! تو نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام. تو آن پائین مثل یک حجم آبی می درخشیدی و من به هر چه رنگ آبی بود حسودی ام می شد. بعد هردو سوار آن اسب سفید شدیم که بال نداشت و فقط مثل دیوانه ها خیابان های سبز را می پیمود و می شمرد و می بوئید و تمام می کرد و دوباره می شمرد و تمام می کرد و سه باره می شمرد و تمام می کرد و دل من چقدر کوچک و تنگ بود. می خواستم بگذارمش هزار بار خیابان ها را تمام کند تا دلم بزرگ شود و بزرگ شود و باز هم بزرگ شود و بزرگ تر شود و آن قدر بزرگ شود تا تو در آن جا بگیری. اما نشد و نمی شود. تو گفتی برو آنجا. کنار دیوار. من می خواستم دیوار را آنچنان بکوبم که تکه تکه شود تا هر دو از بن بست رها شویم اما تو جیغ کشیدی و من به خاطر تو جلو دیوار ایستادم و هر دو به دیوار زل زدیم که چقدر بلند بود و ضخیم بود و سخت. دیوار به ناتوانی و حقارت ما پوزخند می زد و من لج ام گرفته بود. بعد تو چشمهای سبزت را به من دادی که چقدر آبی بودند و من چشمهام رو به تو و تو هنوز نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام. بعد من به دست هات خیره شدم و همه معصومیت زندگی را در آن ها دیدم و و بر خود لرزیدم. مثل دریا آبی بودند یا انگار تکه ای از آسمان بودند که روی زمین افتاده بودند. بعد من با قلم سبزی، تمامی حرمت آن دست های آبی را بوسیدم و فهمیدم که خدا هم آبی است.

 

 


 

 

خداوند در معصومیت کودکان، مثل برف زمستانی می درخشد.

شاید خداوند در هیچ جای دیگر هستی مثل معصومیت کودکی، خودش را این گونه آشکار نکرده باشد. من گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان، پر از هراس می شوم و دل ام شروع می کند به تپیدن. دل ام آنقدر بلند بلند می تپد که بهت زده می دوم تا از لای انگشتان کودکان، خداوند را بگیرم…

 

 

      LoVeLY GiRLS 

 

+ نوشته شده در  Sun 16 Oct 2005ساعت 9:51 AM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

 
 
HydroForum® Group

 

کاشکی دوستت نداشتم

اونوقا خيلی راحت می تونستم از کنار خيلی از خاطراتم به راحتی بگذرم

 

 

قاصدک بازم يادش رفته که بايد خوش خبر باشه!

چقدر دلم می خواست وقتی از خواب بلند می شم  هيچ چيز آزار دهنده ای نبينم

ای خدا چرا شادی ها اين قدر کوتاهند

دردهای تکراری ....

دردهائی که هيچ وقت تمومی ندارن

دردهائی که هميشه باهاتن، هميشه، هميشه تا ابد

اون روزها تحمل می کردم اما حالا ....

ديگه نمی تونم

حقيقتش رو بگم

ديگه بريدم ديگه نمی کشم ...!!

تازه داشتم به زندگی ادامه می دادم يعنی همه چيز رو فراموش کرده بودم

تا می يای يک کم طعم خوشبختی رو بچشی همه چيز می ريزه به هم

اونقدر محکم زمين می خوری که تمام خوشی ها همه يک جا از يادت می ره

 

 

پروانه بی تاب گلی است

که برای تو چيده ام

گل را به شاخه می بندم

پروانه آرام می شود

از دلم شعری برای تو می چينم

 

  جعبه ای بود

که هيچ کس از او خوشش نمی آمد

آن را کودکی برداشت

و سپس آن را رنگ کرد

جعبه خيلی قشنگ شده بود

همه از آن خوششان می آمد

ولی جعبه خيلی متعجب شده بود

 

شايد بهتر است

من هم جعبه بی رنگ و پوسيده دلم را

به آن کودک نقاش بسپارم

 
HydroForum® Group
 

در کوچه پس کوچه تاريک شعر
تنها و سرگردان ماندم تا پوسيدم
 
 
ارادتمند شما
موفق باشي
+ نوشته شده در  Sat 8 Oct 2005ساعت 1:50 PM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

اينم يکی از شعرهاي احمد کايا که ترجمه شده.http://www.ahmetkaya.com/

ديگر نميتوانم با تو بمانم

همين عصر خواهم رفت

قضاوت کارهايم بماند برايه روزه محشر

خود را ويران کرده و ميروم

تو خود را به زحمت مينداز

با تو وداع نخواهم کرد

از ميان انگشتانت

همچون آب،جاری شده،خواهم رفت

تو بعد از اين لزات بسياری خاهی برد

من نه جسمم باقی خاهد ماند نه سختيهايم برايه تو

و اين بار شکايتی نخواهم کرد

دندانهايم را به هم ميفشارم و ميروم

خود را به بلا افکنده و ميروم

همچون گلوله ، همچون بمب

همچون کوه خود را منفجر کرده و ميروم

همه چيز را اينگونه به پايان خواهم رساند(اينگونه محو خواهم شد)

اين عشق را دريده خواهم رفت

وداعم گرم و صميمی نخاهد بود

درها را پشت سر بر هم خواهم زد و خواهم رفت

ترانه ای را که برايت نوشتم

در سازم شگافته،خاهم رفت

من گريه نميکنم اين را خود ميدانی

رويم را پوشانده و خاهم رفت

از پرندگان از سگها

از عزيزم گريخته خواهم رفت

هر چه را که از تو به امانت دارم

به جايش برگردانده و ميروم

خود را برايت لوس نميکنم

قلبم را له کرده خواهم رفت

برايت وصيتی نمينويسم،از من گلايه مکن

*گلوله را بز سرم خالی کرده خواهم رفت*

                  GİDERİM

http://www.ahmetkaya.com/

Artık seninle duramam
Bu akşam çıkar giderim
Hesabım kalsın mahşere
Elimi yıkar giderim

Sen zahmet etme yerinden
Gürültü yapmam derinden
Parmaklarım üzerinden
Su gibi akar giderim

Artık sürersin bir sefa
Ne cismim kaldı ne cefa
Şikayet etmem bu defa
Dişimi sıkar giderim

Bozar mı sandın acılar
Belaya atlar giderim
Kursun gibi mavzer gibi
Dağ gibi patlar giderim

Kaybetsem bile herşeyi
Bu aşkı yırtar giderim
Sinsice olmaz gidişim
Kapıyı çarpar giderim

Sana yazdığım şarkıyı
Sazımdan söker giderim
Ben ağlayamam bilirsin
Yüzümü döker giderim

Köpeklerimden kuşumdan
Yavrumdan cayar giderim
Senden aldığım ne varsa
Yerine koyar giderim

Ezdirmem sana kendimi
Gövdemi yakar giderim
Bettua etmem üzülme
Kafama sıkar giderim.

 

+ نوشته شده در  Sat 8 Oct 2005ساعت 1:43 PM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

ضمن تقدیم سلام به دوستان خوبم و آرزوی قبولی طاعات و عبادات ، این بار میخوام

 با یک قطعه شعر زیبااز استاد « خرمشاهی » مهمانتان کنم :

 

بانگ جرس

 

بازوی من خم میشود ، یعنی خدا هست

مه بیش یا کم میشود ، یعنی خدا هست

 

مرغ مهاجر را در اقصی نقطه خاک

دانه فراهم میشود ، یعنی خدا هست

 

وقتی که گندمزار، پیش عطر باران

سر تا قدم خم میشود ، یعنی خدا هست

 

وقتی درختان کرده دست خویش ، بالا

وان ابر ، نم نم میشود ، یعنی خدا هست

 

وقتی حباب پاکدل بر روی برفاب

همجام شبنم میشود ، یعنی خدا هست

 

وقتی سلوک جویباری رو به دریا

همرنگ زمزم میشود ، یعنی خدا هست

 

وقتی پرستو جوجه های تازه زا را

مستانه همدم میشود ، یعنی خدا هست

 

وقتی هراس قدسی آرام بخشی

با سینه محرم میشود ، یعنی خدا هست

 

بانگ جرس می آید از آن دور دستان

دیگر مسلم میشود ، یعنی خدا هست

 

گوئی شراب دیر ساله بود این شعر

جامی اگر جم میشود ، یعنی خدا هست

 

فرمود با قلب شکسته همنشینم

غمگین چو بی غم میشود ، یعنی خدا هست

 

وقتی دلی با صد هزاران رهزن فکر

مایل به حق هم میشود یعنی خدا هست

 

دنیا توانستی نباشد ، هست اما

عالم چو عالم میشود ، یعنی خدا هست

 

آرزو مند آرزوهایتان

+ نوشته شده در  Sat 8 Oct 2005ساعت 1:20 PM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

شعر منتشر نشده اي از :محمد علي بهمني

 

 

دريا شده‌ ست خواهر و من هم برادرش


شاعرتر از هميشه نشستم برابرش


خواهر سلام! با غزلي نيمه‌آمدم


تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش


مي‌خواهم اعتراف كنم هر غزل كه ما


با هم سروده‌ايم جهان كرده از برش


خواهر زمان ،زمان برادركشي‌ست باز‌


شايد به گوش‌ها نرسد بيت آخرش‌


با خود ببر مرا كه نپوسد در اين سكون


شعري كه دوست داشتي از خود رهاترش


دريا سكوت كرده و من حرف مي‌زنم


حس مي‌كنم كه راه نبردم به باورش


دريا منم! هم‌او كه به تعداد موج‌هات


با هر غروب خورده بر اين صخره‌ها سرش


هم او كه دل زده‌ست به اعماق و كوسه‌ها


خون مي‌خورند از رگ در خون شناورش


خواهر! برادر تو كم از ماهيان كه نيست


خرچنگ‌ها مخواه بريسند پيكرش


دريا سكوت كرده و من بغض كرده‌ام


بغض برادرانه‌اي از قهر خواهرش

+ نوشته شده در  Sat 8 Oct 2005ساعت 1:15 PM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

 
28067 butterfly and flower candleholder
 
 
بزن كه سوز دل من به سا ز مى گويى
ز ساز دل چه شنيدى كه باز مى گويى
مگر چو باد وزيدى به زلف يار كه باز
به گوش دل سخن دلنواز مى گويى؟
مگر حكايت پروانه مى كنى با شمع
كه شرح قصه به سوز و گذار مى گويى؟
كنون كه راز دل ما ز پرده بيرون شد
بزن كه در دل اين پرده راز مى گويى؟
به پاى چشمه طبع من اين بلند سرود
به سرفرازى آن سرو ناز مى گويى
به سررسيد شب و داستان به سر نرسيد
مگر فسانه زلف دراز مى گويى
دلم به ساز تو رقصد كه چون نسيم صبا
پيام يار به صد اهتزاز مى گويى
به سوى عرش الهى گشوده ام پر وبال
بزن كه قصه راز و نياز مى گويى
نواى ساز تو خواند ترانه توحيد
حقيقتى به زبان مجاز مى گويى
ترانه غزل «شهريار» و ساز «صبا»ست
بزن كه سوز دل من به ساز مى گويى.
+ نوشته شده در  Sat 8 Oct 2005ساعت 1:10 PM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 


در حوالي بساط شيطان

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

 

+ نوشته شده در  Sat 8 Oct 2005ساعت 12:52 PM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

love is not a game to play

love is not a word to say

love is not come in july and end in may

love is tomorrow yesterday today 

 

 

+ نوشته شده در  Thu 6 Oct 2005ساعت 10:55 PM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

سلام به شما دوستان

امیدوارم که همیشه شاد باشید ، باشد ، باشند و....

ـــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــ

عشق ِ من
 یادم کن گاهی که به دل دارم آهی
تو که از دردم آگاهی
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست ِ خویش و، من مست ِ عشقم
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم
تا هستم با یادت شادم
آخه دل بر تو تو دادم
دیگه از غم ها آزادم
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست ِ خویش و، من مست ِ عشقم
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به انتظار ِ دیدنت
به لحظه ی رسیدنت
دل داره پرپر میزن ِ از سینه ام پر میزن ِ
ای چشمه ی حیات ِ من، فرشته ی نجات ِ من
شوق ِ نفس های منی
همیشه رویایی منی
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست ِ خویش و، من مست ِ عشقم
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عشق ِ تو در قلب ِ من ، هدیه جاودانست
برای زنده موندن ، قشنگ ترین بهانست
دوست داشتن تو مثل ِ ، عطر ِ خوش ِ بهار ِ
با تو نفس کشیدن ، پایان ِ انتظار ِ
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست ِ خویش و، من مست ِ عشقم
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 همیشه دل تان آبی ، روح تان سبز ، و عشق تان سرخ ِ آتشین باشد
ـــــــــ

 

فعلا یا حق

                                                           

+ نوشته شده در  Wed 5 Oct 2005ساعت 1:7 AM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

عاشق بودن           To love someone

بر پا ساختن ستونها ی استوار بر بنا های احساسات است          is to lay a strong base for your feelings but leave room

ولی جایی نیز برای تغییر بگذار        for some fluctuation because to feel exactly the same

چون           way all the would leave no room for growth

داشتن احساس یکسان در تمام عمر         experience and learning.

جایی برای رشد،تجربه وآموختن نمی گذارد.

 

عاشق بودن       To love someone

توانمند بودن در پذیرفتن ایده ها و واقعیت های نو است    is to be strong in accepting new ideas and facts,it is

دانستن ان است که دیگران نیز آنچه که بوده باقی نمی ماند  knowing that a person will not stay the same,but also

و تغییر آرام آرام او را دگر گون می کند.      That change happens gradually.

 

+ نوشته شده در  Wed 5 Oct 2005ساعت 0:58 AM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

سلام دوستاى خوبم

من لينا هستم الان دو روزه كه بركشتم قطر.

مهر هم شروع شده  من بيجاره هم بايد هر روز برم مدرسه. ولى خوبه دلم واسه اذيت كردنا تنك شده . امسال هم واسه خودمون كلاس ميذاريم مثلا سوم دبيرستانى شديم. اين دو سال هم حتما خيلى زود تموم ميشه فقط خدا كنه امتحانى نباشه  اخرشم فقط خاطره هاش واسمون ميمونه. 

 مرسى از دوستاى خوبم كه هميشه به وبلاكمون سر ميزدن و نظر ميدادن تو اين مدتى كه من نبودم.

راستى ۱ مهر تولد دوست عزيزمون شينا بوده. واسش ميكيم تولد تولد تولدت مبارك. يادت نره واسمون شيرينى بدى

+ نوشته شده در  Sun 25 Sep 2005ساعت 2:17 PM  توسط سحر شهناز شينا لينا  |