سهراب مي گويد!
اما چه شقايقي؟
کو شقايق؟
کو دلي که شقايق بروياند؟
کو چشمي که شقايق ببيند؟
سهراب بيا!
بيا تا ببيني که ديگر شقايقي نمانده
ديگر همه دل ها سنگ شده اند
و سنگ که شقايق نمي روياند!
ديگر چشمي نيست که شقايق ببيند
چون همه چشم ها...
سهراب بيا!
بيا و براي ما دامني از شقايق بياور
ما الان ایرانیم من زیاد وقت ندارم که براتون انشا بنویسم فقط می خواستم که منو فرامووووش نکنید
خدا نگهدار همتووون
درسته این مطلب یه خورده طولانی هست ولی باور کنین به خوندنش می ارزه
راستش رو بخایید من هر وقت می خونمش واقعن از ته دل از خدا تشکر میکنم واسه همه چی که به ما داده و نداده
در بيمارستاني ،دو مرد در يک اتاق بستري بودند
مرد کنار پنجره به خاطر بيماري ريوي بعد از ظهرها
يک ساعت در تخت مي نشست تا مايعات داخل ريه اش خارج شود
اما دومي بايد طاق باز مي خوابيد و اجازه نشستن نداشت
آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هايشان
شغل، تفريحات و خاطرات دوران سربازي صحبت مي کردند
بعد از ظهرها مرد اول در تخت مي نشست و روي خود را به پنجره مي کرد
و هر آنچه را که مي ديد براي ديگري توصيف مي کرد
در آن حال بيمار دوم
چشمان خود را مي بست و تمام جزئيات دنياي بيرون را
پيش روي خود مجسم مي کرد
او با اين کار جان تازه اي مي گرفت
چرا که دنياي بي روح و کسالت بار او
با تکاپو و شور و نشاط فضاي بيرون پنجره رنگ زندگي مي گرفت
در يک بعد از ظهر گرم
مرد کنار پنجره از رژه اي بزرگ در خيابان خبر داد
با وجود اين که مرد دوم صدايي نمي شنيد، با بستن چشمانش تمام صحنه را
آن گونه که هم اتاقيش وصف مي کرد پيش رو مجسم مي نمود
روزها و هفته ها به همين صورت سپري شد
يک روز صبح وقتي پرستار به اتاق آمد،با پيکر بي جان مرد کنار پنجره
که با آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود روبرو شد
پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند
مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند
به محض اينکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بيرون نگاه کرد
.....اما
تنها چيزي که ديد ديواري بلند و سيماني بود
با تعجب به پرستار گفت:جلوي اين پنجره که ديواره!!!
پرستار گفت: او که نابينا بود
او حتي نمي توانست اين ديوار سيماني بلند را ببيند
چرا او منظره بيرون را آن قدر زيبا وصف مي کرد؟
شايد فقط خواسته تورا به زندگي اميدوار کند
بالاترين لذت در زندگي اينست که عليرغم مشکلات خودتان
سعي کنيد ديگران را شاد کنيد
........شادي اگر تقسيم شود دوبرابر مي شود
اگر مي خواهيد خود را ثروتمند احساس کنيد
کافيست تمام نعمتهايتان را ، که با پول نمي توان خريد،بشماريد
زمان حال يک هديه است. پس قدر اين هديه را بدانيد
انسانها سخنان شما را فراموش مي کنند
انسانها عمل شما را فراموش مي کنند
اما آنها هيچگاه فراموش نمي کنند که شما چه
احساسي را برايشان به وجود آورده ايد
به ياد داشته باشيد: زندگي شمارش نفس هاي ما نيست
بلکه شمارش لحظاتي است که اين نفس ها را مي سازند
Happiness can not come from
without
It must come from
within
It is not what we see &touch
0r that which
0thers do for us
which makes us happy
it is that which we think &feel &do
First for others fellow
& than 4 ourselves
دوستار شمااااا ![]()
شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني
ترا با لهجه گل هاي نيلوفر صدا کردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گل هايي که در تنهايي ام روييد
با حسرت جدا کردم
تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشمانيس رؤيايي
ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت
رها کردم
همين بود آخرين حرفت
ومن بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشم هايم را بروي اشکي از جنس غروب ساکت
و نارنجي خورشيد
وا کردم
!!!!!!!نمي دانم چرا رفتي
نمي دانم چرا شايد
شايد خطا کردم
وتو بي آن که فکر غربت چشمان من باشي
نمي دانم کجا؟؟
تاکي؟؟
براي چه؟؟
ولي رفتي و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه مي باريد
بعد از رفتنت
يک قلب دريايي ترک برداشت
رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
بعد از رفتنت
انگار کسي حس کرد
من بي تو تمام هستي ام از دست
خاهد رفت
کسي حس کرد من بي تو هزاران بار
در هر لحظه
خاهم مرد
کسي فهميد تو نام مرا از ياد خاهي برد
ومن با آنکه مي دانم
تو
هرگز ياد من را با عبور خود نخاهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توأم
!!!!!برگرد
ببين که سرنوشت انتظار من چه خاهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسي از پشت قاب پنجره
:آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
ومن در حالتي مابين اشک و حسرت و ترديد
نمي دانم چرا؟؟
شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي
باغ قشنگ آرزوهايت
دعا کردم